بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2011

اتمام حجت با رضا پهلوی و حسن خمینی، از زاویه‌ی «ابراهیم ادهم»!

جنب و جوشی که به تازگی از سوی شاه‌زاده رضا پهلوی، در دنیای سیاست به چشم می‌خورد؛ اگرچه تاکنون از جانب هیچ‌یک از کارچرخان‌ها و بازی‌گران داخلی و خارجی «قضیه‌ای به نام ایران»، جدی گرفته نشده و، توجه هیچ‌یک از نهاد‌ها و مراکز متوجه به سیاست ایران را به خود جلب نکرده و اهمیتی به آن داده نشده است؛ اما برای ما جریده‌روهای کناره‌نشین، اسباب یک گردش سیال ذهنی را فراهم کرده‌ است. گشت و گذاری در خاطره‌ها، تجربه‌ها، عبرت‌ها و خطرها. نخستین تصویری که از این جست وخیز بدون سابقه و پشتوانه، در ذهن نقش می‌بندد، عرصه‌ای است شبیه به میدان نبردهای تن به تن ِ سنتی‌آیینی روستاهای خراسان و مازندران، که گوش تا گوش آن را مردمی پرکرده‌اند که از همهمه‌ی کر کننده‌ی خنده‌ها و شوخ‌طبعی‌ها، و گاه‌ و به گاهی فریاد‌های هوادارانه‌ی نه چندان جدی‌شان، این‌طور پیداست که هنوز رقیبان اصلی درچشم‌انداز صحنه قرار ندارند. رسم این میدان‌هاست که، تا هم‌‌آوردان کارآزموده از راه برسند، نوخطان جویای نام، جفت به جفت در گوشه‌کنار میدان به عرض اندام و خودنمایی می‌پردازند، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. شاه‌زاده‌ی داستان ما در سن ۵۰ سالگی، تازه تازه به مشق سیاست رو کرده است. او از روز ۹ آبان ۱۳۵۷، که به نام ولی‌عهد و جانشین پدرش به سن قانونی رسید، تا امروز که ۳۳ سال از آن تاریخ می‌گذرد، جز صدور ادواری بیانیه‌های تشریفاتی و شرکت در مراسم خانوادگی در کنار علاقه‌مندان دور و بری، تا به این روزها و ماه‌های اخیر هیچ گامی در عرصه‌ی سیاست برنداشته، و آستین‌ش را برای سامان دادن به هیچ سازمان و نهاد و بنیاد و حزبی، بالا نزده است، نه تنها در عرصه‌ی سیاست، بلکه عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی نیز، محل توجه او و خانواده‌اش قرار نداشته است. چنین است که ناگاه از هول حلیم غیبت رهبران جنبش سبز و تشتت اوضاع، چنان با سر به درون دیگ باژگون می‌شود، که بعد از دوسال و نیم که از بازداشت گروه‌ زیادی از کوشندگان سیاسی می‌گذرد، و بعد از نزدیک به یک سال از بازداشت موسوی و کروبی، و پس از آن‌که از اعماق کاخ‌ها و کنگره‌ها و دانش‌گاه‌ها و بسیاری از روشن‌فکران شاخص جهان، تا دبیر چندم‌های سفارت خانه‌های دارقوزآبادِعلیا نیز، در اعتراض به این بازداشت‌ها به هر کس و ناکس نامه نوشتند و اعتراض کردند، و کسی هم گوش‌ش بده‌کار نشد؛ تازه یک نامه در اعتراض به این بازداشت‌ها صادر کرده است.

رضاپهلوی یک «جفت تاریخی» هم دارد. در واقع یک رقیب تاریخی. که او نیز هم‌چون خودش چشم به قدرت «بی‌حساب و کتاب» ِسرزمین نفرین‌شده‌ی ایران دارد: «حسن خمیني»! این هر دو تن، وابسته به دونهاد تاریخی قدرت در ایران هستند، وهم‌اکنون به شکلی نمادین زخم‌های کهنه‌ی تاریخی ما را به یادمان می‌آورند. و عجب که به‌رغم تفاوت‌‌هاشان در جای‌گاه، شباهت زیادی در کارشان می‌توان دید. حسن خمینی هم در میدان خاکی موصوف، گاهی خود را به تماشا گذاشته است. او اگرچه برخلاف رضا پهلوی، در ناف سیاست بزرگ شده و سوگلی دست‌گاه «آقا بزرگ» بوده، اما هنوز کرشمه‌ها باید در کار کند، تا بتواند در صف انتظار کسب قدرت، جُل و پلاس خود را پهن کند. هر دوی این مدعیان به ظاهر بی‌اعتنا به قدرت، و وکیلان شریف بی‌مزد ومنت، وارث جنایت‌های بی‌شمار پدران وپدربزرگان خود هستند، وهردو نیز هم‌چنان بر سر سفره‌‌ای سورچرانی می‌کنند، که مدعی بسیار دارد. آن‌ یکی گمان می‌برد که روزگار تیره و تاری که  حکومت جدید در این سی‌سال بر مردم چیره کرده، در کنار گسست پرناشدنی آگاهی‌ نسل‌ها از روی‌دادهای گذشته، به تنهایی کافی است تا او ناگهان پرده براندازد و از سطح یک مدعی اخراج شده‌ی مشغول به خوش‌گذرانی با اموال عمومی، به مرتبه‌ی منجی بزرگواری که جز خیر و صلاح ملک وملت را نمی‌خواهد ارتقاء مقام پیدا کند. تازه همه را هم بده‌کار کند که: اینک بزرگواری! اینک سعه‌ی صدر! اینک بخشندگی! آن یکی دیگر از او هم خوش‌خیال‌تر. حسن خمینی هم اگر به امید بهره‌برداری از نام پدربزرگ‌ش نشسته باشد، آب در هاون میکوبد. آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت. آن روزگاری که در تنها اتاق کاه‌گلی روستایی بی‌نوای از دنیا بی‌خبر، تصاویر باسمه‌ای چاپ ناصرخسرو آیات عظام و مراجع تقلید، از جمله پدربزرگ ایشان، قاب می‌شد و به دیوار آویخته می‌ماند، دیری است به سر آمده است. نه این‌که این دیوارها به کلی از این باسمه‌ها پاک شده باشند؛ نه! اما دیگر اکنون اگر گردش روزگار، پرده‌های دیگری بر سردر تاریخ ما بیاویزد، فرزند برومند آن روستایی اینک کهن‌سال، که حالا مالک خان‌ومان ِ پدرِ دین‌ و دنیا باخته‌ی خود است، پروایی ندارد تا باسمه را گردگیری کرده، ببوسد و انبار کند. پاره می‌کند و به دور می‌اندازد. پیشه‌وران وکاسب‌کاران هیات‌نشین نیز اگر هنوز دلی با این تبار بدسرانجام داشته باشند، خوش‌تر دارند تا به روحانیان مخالف این متولیان بدنام منسوب به «حاج آقا روح‌اله» اقتدا کنند، تا به نواده‌ی او.

اگرچه دیگر تعارفات خانگی غیرخانگی و متداول سیاسی از سکه افتاده است و این مدعیان کله‌گنجشکی قدرت، گوشه‌ی چشم‌شان به شیر یا خط غرب با نظام حاکم دوخته شده، اما معلوم نیست، در ما بلادیده‌های پوست‌کلفت ِآفتاب‌نشین چه دیده‌اند که هنوز همان وردی را به گوش‌مان می‌خوانند، که پیش از این پدربزرگ‌هاشان با خواندن آن به گوش مادرها وپدرهای ما، از ابتدای قرن حاضر خورشیدی تا کنون، تسمه از گرده‌ی ما کشیده‌اند و مارا از دست‌یابی به خواسته‌های طبیعی واساسی خود بازداشته‌اند. هم رضاشاه و هم آیت‌اله خمینی، هردو با دروغ و نیرنگ، و وعده‌های پوچ و توخالی و باب دندان افکارعمومی، راه کنار زدن حکومت‌های پیشین‌ را برای استقرارخود در قدرت هموار کردند. اگرچه دخالت بیگانه در توفیق اولی و ابراز تمایل‌ش در  پیروزی ناباورانه‌ی دومی تاثیر به سزایی داشت؛ اما رضاخان میرپنج، قزاق کم‌سواد عامی به ناگاه با ترفند انگلیسی‌ها، که سلطنت قاجار را دیگر در جهت منافع خود ارزیابی نمی‌کردند، تبدیل شد به مظهر جمهوری و جمهوری‌خواهی، و روشن‌فکران و سیاسیان پیش‌رو و آزادی‌خواه، و حتا نیروهای ریشه‌دار چپ را به هواداری از خود کشاند، وهمین‌که به ضرب این فشارها امکان انقراض سلسله‌ی قاجار در افکار عمومی جا افتاد، چنان سلطنت خود‌کامه‌ای به راه انداخت، که ظل‌السطان به عهد ناصری در اصفهان به راه نینداخته بود. آیت‌اله خمینی نیز چون او. روحانی سنت‌گرایی که تا چندسال پیش از آن، در مخالفت با حق رای زنان داد سخن می‌داد و اسلام را درخطر می‌دید و مردم را به شورش علیه این فاجعه‌ی بزرگ فرامی‌خواند؛ به ناگاه در سال ۵۷ زنان را پیش‌روان نهضت خواند، حکومت روحانیان را شبیه به حکومت فرانسه معرفی کرد و خود را تابع رای مردم دانست و حق کوشش سیاسی را برای مارکسیست‌ها امری طبیعی دانست. او از این‌ها پا را فراتر گذاشت و گفت ما وظیفه‌مان تا همین‌جاست که نهضت را به پیروزی برسانیم، نه چیز دیگر. روحانی که کارش حکومت کردن نیست. ما طلبه‌ایم و برمی‌گردیم به خانه‌ی خودمان که حوزه‌های علمیه  باشد. اما او نیز همین‌که همه را به دنبال خود کشاند و بر خر مراد سوار شد، نظامی برپا نمود که مغول‌ها، برای همه‌ی جنایت‌ها و چپاول‌ و غارتی که کردند و خرابی‌ها که از خود به جا گذاشتند، در حافظه‌ی تاریخی ما روسفید شدند.

حالا حکایت این نوخطان عرصه‌ی سیاست است که باز هم مارا تا لب چشمه‌ی خواسته‌ها و آرزوهامان ببرند و تشنه‌لب بازگردانند. رضاپهلوی عنوان شاه‌زادگی را یک آن از خود دور نمی‌کند، اما سخن از رای و نظر  مردم به میان می‌آورد، او می‌خواهد یک‌بار، تنها یک‌بار رای مردم را بگیرد و پادشاه شود، اما از حکومت دموکراتیک سخن می‌گوید. حسن خمینی، یا هرکس دیگر هم‌چون او، ملازاده است، اما از دموکراسی دینی سخن می‌گوید. آن یکی می‌خواهد با برق تابلوی سکولاریسم چنان چشم مارا خیره کند، که پشت سرش را نبینیم. این یکی با نور معنویت و اخلاق و با اندکی چاشنی مدارا، می‌خواهد زشت‌ترین تابلوی تاریخ ایران را از چشم‌مان پنهان کند. این‌ها اگر بخواهند راهی به دهی ببرند، یک راه بیش‌تر ندارند. باید هم‌چون ابراهیم ادهم، امیرزاده‌ی بلخی تمام مفاخر ادعایی را به کناری بیندازند و تشت رسوایی‌‌ هر آن‌چه را تا کنون به سکوت برگزار کرده‌اند، پیش از‌ آن‌که دیگری به صدا درآورد، خود از بام بیندازند. رضاپهلوی اگر همین امروز که ۱۳ آبان است، به یادش مانده باشد که ۳۳ سال پیش از این،( تنها چهار روز بعد از آن‌که در مقام ولی‌عهدی به سن قانونی رسید)، دانش‌آموزان تهرانی در آستانه‌ی سردر دانشگاه تهران به گلوله بسته شدند، و شب هنگام که برای اولین بار به کوشش یکی دوتن از کارمندان تلویزیون ملی ایران، تصویر آن جنایت کم‌نظیر در اخبار شب به نمایش درآمد، چگونه آتش اعتراضات بالا گرفت؛ باید تردیدها را کنار بگذارد و با اعتراف به جنایات حکومت پدرش و مسوولیت اخلاقی خودش در آن روی‌داد، لباس شاه‌زادگی را به یک‌سو بیفکند و اموال عمومی انتقال داده شده از سوی خانواده‌اش را در حسابی ذخیره کرده و آماده‌ی بازگرداندن به دولت دموکراتیک آینده بکند، و هم‌چون یک سیاست‌پیشه‌ی پیش‌رو، با اقدام به تشکیل یک حزب سیاسی، ومعرفی موسسان آن به مردم و سپس تدوین و انتشار مرام‌نامه و اساس‌نامه آن، حزب و برنامه‌های‌ش را در برابر مردم قرار دهد، می‌تواند یکی از دولت‌مردان احتمالی ایران باشد. کاری که دیر یا زود، حسن خمینی نیز اگر بخواهد تا یک کوشنده‌ی سیاسی باقی بماند، باید انجام دهد.

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می‌شود

Advertisements

کارگران آقای کشفی، و مناسبت‌های ورزش‌گاه امجدیه!

 « آقای کشفی پیمان‌کار تاسیسات نیروی هوایی در چابهار به من مراجعه و اظهار می‌نماید، که تعداد ۳۵ اتوبوس از کارگران را برای شرکت در راه‌پیمایی مخالفین در روزهای ۶ و ۷ بهمن‌ماه به تهران آورده‌ایم، آماده هستند. اگر موافقت دارید آن‌ها فردا در تظاهرات ۵ بهمن طرف‌داران قانون اساسی نیز شرکت نمایند.»

     این خبر بسیار ساده را سپهبد ربیعی در روز چهارم بهمن ۱۳۵۷، به گوش ارتشبد قره‌باغی رساند. از چند روز پیش از آن، هر دو طرف در تدارک آخرین نمایش‌ قدرت خود بودند. دولت بختیار و نظامیان، به درخواست راه‌پیمایی مخالفان در روز اربعین مجوز داده بودند؛ در برابر برخی از وابستگان حکومت پهلوی  نیزاز طریق فرمان‌دار نظامی تهران، درخواست برگزاری میتینگ در امجدیه و راه‌پیمایی در خیابان‌های اطراف را کرده بودند. سرانجام این رویاروی نه اکنون، که همان روزها نیز برای فرماندهان نظامی و دولت بختیار معلوم بود. به اظهار ارتشبد قره‌باغی، دریادار مجیدی که به عنوان متخصص در امور تبلیغات مامور تدارک این راه‌پیمایی شده بود، دو روز قبل از زمان برگزاری آن، خود را به قره‌باغی و بختیار رسانده بود و از آن‌ها خواسته بود تا تظاهرات برگزار نشود. اگر چه قره‌باغی بعد‌ها او را متهم به همکاری با مخالفان کرد؛ اما نتیجه‌ی آن تظاهرات همان شد، که او گفت: «من رفتم و این جمعیت را بررسی کردم، مطمئن هستم که به علت کمی وقت و عدم تهیه‌ی امکانات کافی، این تظاهرات به طور شایسته صورت نخواهد گرفت.»

   من نمی‌دانم سرنوشت کارگران آقای کشفی به کجا کشیده است؛ زنده‌اند یا مرده. اعدام شده‌اند یا نام‌شان  در شمار کشته‌های جنگ‌ به ثبت رسیده است. بازنشسته‌ی رنجور یکی از شرکت‌های مصادره‌ای بنیاد هستند یا کارمندی شاغل در صنایع نظامی، پاس‌دارعالی‌رتبه‌اند یا فارغ‌از تحصیل یکی از دانش‌گاه‌های آزاد و مصدر یک شغل نان و آب‌دار تجاری‌امنیتی؛ اما کاش یکی از آن‌ها پیدا می‌شد و روایت خودش را از آن سه روز، و از آن‌چه بر او و همراهان‌ش گذشته است، بیان می‌کرد. حضور وآمادگی کارگران آقای کشفی در تظاهرات روزهای ۵ و ۶ و ۷ بهمن ۵۷، یک خبر ساده است، که قصه‌ی تلخ سرگذشت دردناک چند نسل از مردم ما را روایت می‌کند: جمعیت بی‌شکل و آقایان کشفی‌ها. اگرچه جمعیت روزهای تظاهرات مخالفان، سر به آسمان زد و جمعیت طرف‌داران حکومت، با وجود همراهی نیروهای قرضی آقای کشفی و ارتشبد طوفانیان، نتوانست چشمی را خیره کند، اما روزهای آینده نشان داد، جمعیت مخالفان نیز، از مجمع‌جزایری تشکیل شده است که هیچ‌کدام به درستی نمی‌داند، دیگری چه می‌خواهد. تنها آقای کشفی که کارگران پُرو پیمان‌ش را یک روز به سپهبد رحیمی و بختیار قرض داده، و روز دیگر به دست‌بوس آیت‌اله مطهری و مفتح برده است، حساب‌ش جداست، او خوب می‌دانسته که چه می‌خواهد و شترش را جلوی کدام در بخواباند.

از گوشت قربانی آن سه روز، هرکس تا توانست، سهمی برای خود برداشت. بختیار تظاهرات خانواده‌های نظامیان و «کارگران آقایان کشفی‌ها» را پشتیبانی از خود تلقی کرده و می‌گوید: «این تظاهرات بهمن‌ماه علامت سلامت روح و اعتمادی است که آرام آرام مردم به دولت پیدا کرده‌ بودند ..» نظامیان ادعا کرده‌اند که تظاهرات مذکور به دفاع از سلطنت و قانون اساسی صورت گرفته است. از آن‌سو روحانیان دستگاه آیت‌اله خمینی، جمعیتی را که از گروه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی مردم، اعم از مذهبی‌ها، طبقات سنتی و مدرن متوسط، تکنوکرات‌ها، چپ‌ها، ملی‌ها، سازمان‌های انقلابی، احزاب و نهادهای مدنی، به اضافه‌ی «کارگران آقایان کشفی‌ها»، تشکیل شده بود، هواداران حکومت اسلامی خواندند و ختم مجلس را اعلام کردند.     مجمع‌‌جزایر روزهای نخستین بهمن ۵۷، در کمتر از سه سال به سنگ‌ستان خونینی بدل شد، که  مصادره‌کنندگان جمعیت روزهای ۶ و ۷ بهمن ۵۷، در راس آن نشستند، و گروهی از آن جمعیت را به همراهی «کارگران آقایان کشفی‌ها»، به پاس‌داری خود گماشتند.

     امروز پس از سی و چند سال از آن روی‌دادها، متقاضیان قدرت، هنوز به دنبال جمعیت بی‌شکل می‌گردند. هیچ‌کدام از چهره‌هایی که یا خود به خود، یا به سفارش، در آب‌نمک کسب قدرت سیاسی خوابیده‌اند، حاضر نیستند تا با تشکیل حزب و سازمان سیاسی، هم هدف‌ها و برنامه‌های خود را در پیش‌خوان سیاست ایران گذاشته باشند، هم اندک اندک به وزن واقعی خود در سپهر سیاسی واجتماعی ایران آگاه شوند. گویی هنوز هم وسوسه‌های سواری گرفتن از موج‌های طبیعی وغیر طبیعی اجتماعی و سیاسی، دست از سر متقاضیان تشنه‌ی تصاحب تام وتمام قدرت برنداشته است. در این بستر، به ویژه چهره‌هایی که امید چندانی به اقبال عمومی نسبت به خود ندارند، ترجیح می‌دهند، هم‌چنان در قالب طرح‌های «اتحاد» و «وحدت ملی» امتحان داده، به دنبال شکار لحظه‌ی موعود باشند.

      شاه‌زاده رضا پهلوی یکی از این چهره‌هاست، که بعد از سی‌سال زندگی غیر سیاسی وعادی، و بدون هیچ تلاشی در جهت تشکیل سازمان‌ سیاسی ونهادهای موازی فرهنگی‌اجتماعی، با مشاهده‌ی جمعیت و تحرک اجتماعی ایجاد شده در میان مردم برای تغییر در استانداردهای زندگی سیاسی و اجتماعی خود، ناگاه پا به میدان گذاشته و با ادعا‌های خیرخواهانه، وارد میدان شده است. او بعد از سی سال زندگی در غرب، هنوز سیاست را از دریچه‌ی روزگار حکومت پدرش در ایران می‌بیند، و از هیجان، وشادی و شعف جمعیت  مستقر در ورزش‌گاه امجدیه به عنوان سند محبوبیت خود یاد می‌کند، و می‌خواهد تنها به اعتبار پدری با چنان سرنوشتی، و حضور «کارگران آقایان کشفی‌ها»، به هنگام بازی فوتبال و مراسم نهم آبان، برای خود جواز شیخوخیت بگیرد!

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می‌شود.