اتمام حجت با رضا پهلوی و حسن خمینی، از زاویه‌ی «ابراهیم ادهم»!

جنب و جوشی که به تازگی از سوی شاه‌زاده رضا پهلوی، در دنیای سیاست به چشم می‌خورد؛ اگرچه تاکنون از جانب هیچ‌یک از کارچرخان‌ها و بازی‌گران داخلی و خارجی «قضیه‌ای به نام ایران»، جدی گرفته نشده و، توجه هیچ‌یک از نهاد‌ها و مراکز متوجه به سیاست ایران را به خود جلب نکرده و اهمیتی به آن داده نشده است؛ اما برای ما جریده‌روهای کناره‌نشین، اسباب یک گردش سیال ذهنی را فراهم کرده‌ است. گشت و گذاری در خاطره‌ها، تجربه‌ها، عبرت‌ها و خطرها. نخستین تصویری که از این جست وخیز بدون سابقه و پشتوانه، در ذهن نقش می‌بندد، عرصه‌ای است شبیه به میدان نبردهای تن به تن ِ سنتی‌آیینی روستاهای خراسان و مازندران، که گوش تا گوش آن را مردمی پرکرده‌اند که از همهمه‌ی کر کننده‌ی خنده‌ها و شوخ‌طبعی‌ها، و گاه‌ و به گاهی فریاد‌های هوادارانه‌ی نه چندان جدی‌شان، این‌طور پیداست که هنوز رقیبان اصلی درچشم‌انداز صحنه قرار ندارند. رسم این میدان‌هاست که، تا هم‌‌آوردان کارآزموده از راه برسند، نوخطان جویای نام، جفت به جفت در گوشه‌کنار میدان به عرض اندام و خودنمایی می‌پردازند، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. شاه‌زاده‌ی داستان ما در سن ۵۰ سالگی، تازه تازه به مشق سیاست رو کرده است. او از روز ۹ آبان ۱۳۵۷، که به نام ولی‌عهد و جانشین پدرش به سن قانونی رسید، تا امروز که ۳۳ سال از آن تاریخ می‌گذرد، جز صدور ادواری بیانیه‌های تشریفاتی و شرکت در مراسم خانوادگی در کنار علاقه‌مندان دور و بری، تا به این روزها و ماه‌های اخیر هیچ گامی در عرصه‌ی سیاست برنداشته، و آستین‌ش را برای سامان دادن به هیچ سازمان و نهاد و بنیاد و حزبی، بالا نزده است، نه تنها در عرصه‌ی سیاست، بلکه عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی نیز، محل توجه او و خانواده‌اش قرار نداشته است. چنین است که ناگاه از هول حلیم غیبت رهبران جنبش سبز و تشتت اوضاع، چنان با سر به درون دیگ باژگون می‌شود، که بعد از دوسال و نیم که از بازداشت گروه‌ زیادی از کوشندگان سیاسی می‌گذرد، و بعد از نزدیک به یک سال از بازداشت موسوی و کروبی، و پس از آن‌که از اعماق کاخ‌ها و کنگره‌ها و دانش‌گاه‌ها و بسیاری از روشن‌فکران شاخص جهان، تا دبیر چندم‌های سفارت خانه‌های دارقوزآبادِعلیا نیز، در اعتراض به این بازداشت‌ها به هر کس و ناکس نامه نوشتند و اعتراض کردند، و کسی هم گوش‌ش بده‌کار نشد؛ تازه یک نامه در اعتراض به این بازداشت‌ها صادر کرده است.

رضاپهلوی یک «جفت تاریخی» هم دارد. در واقع یک رقیب تاریخی. که او نیز هم‌چون خودش چشم به قدرت «بی‌حساب و کتاب» ِسرزمین نفرین‌شده‌ی ایران دارد: «حسن خمیني»! این هر دو تن، وابسته به دونهاد تاریخی قدرت در ایران هستند، وهم‌اکنون به شکلی نمادین زخم‌های کهنه‌ی تاریخی ما را به یادمان می‌آورند. و عجب که به‌رغم تفاوت‌‌هاشان در جای‌گاه، شباهت زیادی در کارشان می‌توان دید. حسن خمینی هم در میدان خاکی موصوف، گاهی خود را به تماشا گذاشته است. او اگرچه برخلاف رضا پهلوی، در ناف سیاست بزرگ شده و سوگلی دست‌گاه «آقا بزرگ» بوده، اما هنوز کرشمه‌ها باید در کار کند، تا بتواند در صف انتظار کسب قدرت، جُل و پلاس خود را پهن کند. هر دوی این مدعیان به ظاهر بی‌اعتنا به قدرت، و وکیلان شریف بی‌مزد ومنت، وارث جنایت‌های بی‌شمار پدران وپدربزرگان خود هستند، وهردو نیز هم‌چنان بر سر سفره‌‌ای سورچرانی می‌کنند، که مدعی بسیار دارد. آن‌ یکی گمان می‌برد که روزگار تیره و تاری که  حکومت جدید در این سی‌سال بر مردم چیره کرده، در کنار گسست پرناشدنی آگاهی‌ نسل‌ها از روی‌دادهای گذشته، به تنهایی کافی است تا او ناگهان پرده براندازد و از سطح یک مدعی اخراج شده‌ی مشغول به خوش‌گذرانی با اموال عمومی، به مرتبه‌ی منجی بزرگواری که جز خیر و صلاح ملک وملت را نمی‌خواهد ارتقاء مقام پیدا کند. تازه همه را هم بده‌کار کند که: اینک بزرگواری! اینک سعه‌ی صدر! اینک بخشندگی! آن یکی دیگر از او هم خوش‌خیال‌تر. حسن خمینی هم اگر به امید بهره‌برداری از نام پدربزرگ‌ش نشسته باشد، آب در هاون میکوبد. آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت. آن روزگاری که در تنها اتاق کاه‌گلی روستایی بی‌نوای از دنیا بی‌خبر، تصاویر باسمه‌ای چاپ ناصرخسرو آیات عظام و مراجع تقلید، از جمله پدربزرگ ایشان، قاب می‌شد و به دیوار آویخته می‌ماند، دیری است به سر آمده است. نه این‌که این دیوارها به کلی از این باسمه‌ها پاک شده باشند؛ نه! اما دیگر اکنون اگر گردش روزگار، پرده‌های دیگری بر سردر تاریخ ما بیاویزد، فرزند برومند آن روستایی اینک کهن‌سال، که حالا مالک خان‌ومان ِ پدرِ دین‌ و دنیا باخته‌ی خود است، پروایی ندارد تا باسمه را گردگیری کرده، ببوسد و انبار کند. پاره می‌کند و به دور می‌اندازد. پیشه‌وران وکاسب‌کاران هیات‌نشین نیز اگر هنوز دلی با این تبار بدسرانجام داشته باشند، خوش‌تر دارند تا به روحانیان مخالف این متولیان بدنام منسوب به «حاج آقا روح‌اله» اقتدا کنند، تا به نواده‌ی او.

اگرچه دیگر تعارفات خانگی غیرخانگی و متداول سیاسی از سکه افتاده است و این مدعیان کله‌گنجشکی قدرت، گوشه‌ی چشم‌شان به شیر یا خط غرب با نظام حاکم دوخته شده، اما معلوم نیست، در ما بلادیده‌های پوست‌کلفت ِآفتاب‌نشین چه دیده‌اند که هنوز همان وردی را به گوش‌مان می‌خوانند، که پیش از این پدربزرگ‌هاشان با خواندن آن به گوش مادرها وپدرهای ما، از ابتدای قرن حاضر خورشیدی تا کنون، تسمه از گرده‌ی ما کشیده‌اند و مارا از دست‌یابی به خواسته‌های طبیعی واساسی خود بازداشته‌اند. هم رضاشاه و هم آیت‌اله خمینی، هردو با دروغ و نیرنگ، و وعده‌های پوچ و توخالی و باب دندان افکارعمومی، راه کنار زدن حکومت‌های پیشین‌ را برای استقرارخود در قدرت هموار کردند. اگرچه دخالت بیگانه در توفیق اولی و ابراز تمایل‌ش در  پیروزی ناباورانه‌ی دومی تاثیر به سزایی داشت؛ اما رضاخان میرپنج، قزاق کم‌سواد عامی به ناگاه با ترفند انگلیسی‌ها، که سلطنت قاجار را دیگر در جهت منافع خود ارزیابی نمی‌کردند، تبدیل شد به مظهر جمهوری و جمهوری‌خواهی، و روشن‌فکران و سیاسیان پیش‌رو و آزادی‌خواه، و حتا نیروهای ریشه‌دار چپ را به هواداری از خود کشاند، وهمین‌که به ضرب این فشارها امکان انقراض سلسله‌ی قاجار در افکار عمومی جا افتاد، چنان سلطنت خود‌کامه‌ای به راه انداخت، که ظل‌السطان به عهد ناصری در اصفهان به راه نینداخته بود. آیت‌اله خمینی نیز چون او. روحانی سنت‌گرایی که تا چندسال پیش از آن، در مخالفت با حق رای زنان داد سخن می‌داد و اسلام را درخطر می‌دید و مردم را به شورش علیه این فاجعه‌ی بزرگ فرامی‌خواند؛ به ناگاه در سال ۵۷ زنان را پیش‌روان نهضت خواند، حکومت روحانیان را شبیه به حکومت فرانسه معرفی کرد و خود را تابع رای مردم دانست و حق کوشش سیاسی را برای مارکسیست‌ها امری طبیعی دانست. او از این‌ها پا را فراتر گذاشت و گفت ما وظیفه‌مان تا همین‌جاست که نهضت را به پیروزی برسانیم، نه چیز دیگر. روحانی که کارش حکومت کردن نیست. ما طلبه‌ایم و برمی‌گردیم به خانه‌ی خودمان که حوزه‌های علمیه  باشد. اما او نیز همین‌که همه را به دنبال خود کشاند و بر خر مراد سوار شد، نظامی برپا نمود که مغول‌ها، برای همه‌ی جنایت‌ها و چپاول‌ و غارتی که کردند و خرابی‌ها که از خود به جا گذاشتند، در حافظه‌ی تاریخی ما روسفید شدند.

حالا حکایت این نوخطان عرصه‌ی سیاست است که باز هم مارا تا لب چشمه‌ی خواسته‌ها و آرزوهامان ببرند و تشنه‌لب بازگردانند. رضاپهلوی عنوان شاه‌زادگی را یک آن از خود دور نمی‌کند، اما سخن از رای و نظر  مردم به میان می‌آورد، او می‌خواهد یک‌بار، تنها یک‌بار رای مردم را بگیرد و پادشاه شود، اما از حکومت دموکراتیک سخن می‌گوید. حسن خمینی، یا هرکس دیگر هم‌چون او، ملازاده است، اما از دموکراسی دینی سخن می‌گوید. آن یکی می‌خواهد با برق تابلوی سکولاریسم چنان چشم مارا خیره کند، که پشت سرش را نبینیم. این یکی با نور معنویت و اخلاق و با اندکی چاشنی مدارا، می‌خواهد زشت‌ترین تابلوی تاریخ ایران را از چشم‌مان پنهان کند. این‌ها اگر بخواهند راهی به دهی ببرند، یک راه بیش‌تر ندارند. باید هم‌چون ابراهیم ادهم، امیرزاده‌ی بلخی تمام مفاخر ادعایی را به کناری بیندازند و تشت رسوایی‌‌ هر آن‌چه را تا کنون به سکوت برگزار کرده‌اند، پیش از‌ آن‌که دیگری به صدا درآورد، خود از بام بیندازند. رضاپهلوی اگر همین امروز که ۱۳ آبان است، به یادش مانده باشد که ۳۳ سال پیش از این،( تنها چهار روز بعد از آن‌که در مقام ولی‌عهدی به سن قانونی رسید)، دانش‌آموزان تهرانی در آستانه‌ی سردر دانشگاه تهران به گلوله بسته شدند، و شب هنگام که برای اولین بار به کوشش یکی دوتن از کارمندان تلویزیون ملی ایران، تصویر آن جنایت کم‌نظیر در اخبار شب به نمایش درآمد، چگونه آتش اعتراضات بالا گرفت؛ باید تردیدها را کنار بگذارد و با اعتراف به جنایات حکومت پدرش و مسوولیت اخلاقی خودش در آن روی‌داد، لباس شاه‌زادگی را به یک‌سو بیفکند و اموال عمومی انتقال داده شده از سوی خانواده‌اش را در حسابی ذخیره کرده و آماده‌ی بازگرداندن به دولت دموکراتیک آینده بکند، و هم‌چون یک سیاست‌پیشه‌ی پیش‌رو، با اقدام به تشکیل یک حزب سیاسی، ومعرفی موسسان آن به مردم و سپس تدوین و انتشار مرام‌نامه و اساس‌نامه آن، حزب و برنامه‌های‌ش را در برابر مردم قرار دهد، می‌تواند یکی از دولت‌مردان احتمالی ایران باشد. کاری که دیر یا زود، حسن خمینی نیز اگر بخواهد تا یک کوشنده‌ی سیاسی باقی بماند، باید انجام دهد.

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می‌شود

Advertisements

کارگران آقای کشفی، و مناسبت‌های ورزش‌گاه امجدیه!

 « آقای کشفی پیمان‌کار تاسیسات نیروی هوایی در چابهار به من مراجعه و اظهار می‌نماید، که تعداد ۳۵ اتوبوس از کارگران را برای شرکت در راه‌پیمایی مخالفین در روزهای ۶ و ۷ بهمن‌ماه به تهران آورده‌ایم، آماده هستند. اگر موافقت دارید آن‌ها فردا در تظاهرات ۵ بهمن طرف‌داران قانون اساسی نیز شرکت نمایند.»

     این خبر بسیار ساده را سپهبد ربیعی در روز چهارم بهمن ۱۳۵۷، به گوش ارتشبد قره‌باغی رساند. از چند روز پیش از آن، هر دو طرف در تدارک آخرین نمایش‌ قدرت خود بودند. دولت بختیار و نظامیان، به درخواست راه‌پیمایی مخالفان در روز اربعین مجوز داده بودند؛ در برابر برخی از وابستگان حکومت پهلوی  نیزاز طریق فرمان‌دار نظامی تهران، درخواست برگزاری میتینگ در امجدیه و راه‌پیمایی در خیابان‌های اطراف را کرده بودند. سرانجام این رویاروی نه اکنون، که همان روزها نیز برای فرماندهان نظامی و دولت بختیار معلوم بود. به اظهار ارتشبد قره‌باغی، دریادار مجیدی که به عنوان متخصص در امور تبلیغات مامور تدارک این راه‌پیمایی شده بود، دو روز قبل از زمان برگزاری آن، خود را به قره‌باغی و بختیار رسانده بود و از آن‌ها خواسته بود تا تظاهرات برگزار نشود. اگر چه قره‌باغی بعد‌ها او را متهم به همکاری با مخالفان کرد؛ اما نتیجه‌ی آن تظاهرات همان شد، که او گفت: «من رفتم و این جمعیت را بررسی کردم، مطمئن هستم که به علت کمی وقت و عدم تهیه‌ی امکانات کافی، این تظاهرات به طور شایسته صورت نخواهد گرفت.»

   من نمی‌دانم سرنوشت کارگران آقای کشفی به کجا کشیده است؛ زنده‌اند یا مرده. اعدام شده‌اند یا نام‌شان  در شمار کشته‌های جنگ‌ به ثبت رسیده است. بازنشسته‌ی رنجور یکی از شرکت‌های مصادره‌ای بنیاد هستند یا کارمندی شاغل در صنایع نظامی، پاس‌دارعالی‌رتبه‌اند یا فارغ‌از تحصیل یکی از دانش‌گاه‌های آزاد و مصدر یک شغل نان و آب‌دار تجاری‌امنیتی؛ اما کاش یکی از آن‌ها پیدا می‌شد و روایت خودش را از آن سه روز، و از آن‌چه بر او و همراهان‌ش گذشته است، بیان می‌کرد. حضور وآمادگی کارگران آقای کشفی در تظاهرات روزهای ۵ و ۶ و ۷ بهمن ۵۷، یک خبر ساده است، که قصه‌ی تلخ سرگذشت دردناک چند نسل از مردم ما را روایت می‌کند: جمعیت بی‌شکل و آقایان کشفی‌ها. اگرچه جمعیت روزهای تظاهرات مخالفان، سر به آسمان زد و جمعیت طرف‌داران حکومت، با وجود همراهی نیروهای قرضی آقای کشفی و ارتشبد طوفانیان، نتوانست چشمی را خیره کند، اما روزهای آینده نشان داد، جمعیت مخالفان نیز، از مجمع‌جزایری تشکیل شده است که هیچ‌کدام به درستی نمی‌داند، دیگری چه می‌خواهد. تنها آقای کشفی که کارگران پُرو پیمان‌ش را یک روز به سپهبد رحیمی و بختیار قرض داده، و روز دیگر به دست‌بوس آیت‌اله مطهری و مفتح برده است، حساب‌ش جداست، او خوب می‌دانسته که چه می‌خواهد و شترش را جلوی کدام در بخواباند.

از گوشت قربانی آن سه روز، هرکس تا توانست، سهمی برای خود برداشت. بختیار تظاهرات خانواده‌های نظامیان و «کارگران آقایان کشفی‌ها» را پشتیبانی از خود تلقی کرده و می‌گوید: «این تظاهرات بهمن‌ماه علامت سلامت روح و اعتمادی است که آرام آرام مردم به دولت پیدا کرده‌ بودند ..» نظامیان ادعا کرده‌اند که تظاهرات مذکور به دفاع از سلطنت و قانون اساسی صورت گرفته است. از آن‌سو روحانیان دستگاه آیت‌اله خمینی، جمعیتی را که از گروه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی مردم، اعم از مذهبی‌ها، طبقات سنتی و مدرن متوسط، تکنوکرات‌ها، چپ‌ها، ملی‌ها، سازمان‌های انقلابی، احزاب و نهادهای مدنی، به اضافه‌ی «کارگران آقایان کشفی‌ها»، تشکیل شده بود، هواداران حکومت اسلامی خواندند و ختم مجلس را اعلام کردند.     مجمع‌‌جزایر روزهای نخستین بهمن ۵۷، در کمتر از سه سال به سنگ‌ستان خونینی بدل شد، که  مصادره‌کنندگان جمعیت روزهای ۶ و ۷ بهمن ۵۷، در راس آن نشستند، و گروهی از آن جمعیت را به همراهی «کارگران آقایان کشفی‌ها»، به پاس‌داری خود گماشتند.

     امروز پس از سی و چند سال از آن روی‌دادها، متقاضیان قدرت، هنوز به دنبال جمعیت بی‌شکل می‌گردند. هیچ‌کدام از چهره‌هایی که یا خود به خود، یا به سفارش، در آب‌نمک کسب قدرت سیاسی خوابیده‌اند، حاضر نیستند تا با تشکیل حزب و سازمان سیاسی، هم هدف‌ها و برنامه‌های خود را در پیش‌خوان سیاست ایران گذاشته باشند، هم اندک اندک به وزن واقعی خود در سپهر سیاسی واجتماعی ایران آگاه شوند. گویی هنوز هم وسوسه‌های سواری گرفتن از موج‌های طبیعی وغیر طبیعی اجتماعی و سیاسی، دست از سر متقاضیان تشنه‌ی تصاحب تام وتمام قدرت برنداشته است. در این بستر، به ویژه چهره‌هایی که امید چندانی به اقبال عمومی نسبت به خود ندارند، ترجیح می‌دهند، هم‌چنان در قالب طرح‌های «اتحاد» و «وحدت ملی» امتحان داده، به دنبال شکار لحظه‌ی موعود باشند.

      شاه‌زاده رضا پهلوی یکی از این چهره‌هاست، که بعد از سی‌سال زندگی غیر سیاسی وعادی، و بدون هیچ تلاشی در جهت تشکیل سازمان‌ سیاسی ونهادهای موازی فرهنگی‌اجتماعی، با مشاهده‌ی جمعیت و تحرک اجتماعی ایجاد شده در میان مردم برای تغییر در استانداردهای زندگی سیاسی و اجتماعی خود، ناگاه پا به میدان گذاشته و با ادعا‌های خیرخواهانه، وارد میدان شده است. او بعد از سی سال زندگی در غرب، هنوز سیاست را از دریچه‌ی روزگار حکومت پدرش در ایران می‌بیند، و از هیجان، وشادی و شعف جمعیت  مستقر در ورزش‌گاه امجدیه به عنوان سند محبوبیت خود یاد می‌کند، و می‌خواهد تنها به اعتبار پدری با چنان سرنوشتی، و حضور «کارگران آقایان کشفی‌ها»، به هنگام بازی فوتبال و مراسم نهم آبان، برای خود جواز شیخوخیت بگیرد!

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می‌شود.

«بچه سقو»، پاچای افغان، پدر جد جمهوری اسلامی موجود!

همان اتفاقی که در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ در بهشت زهرای تهران رخ داد، پیش از آن، و برای اولین‌بار در تاریخ معاصر منطقه، در افغانستان به ثبت رسیده است. به عبارت دیگر ناگاه در بستری از مدرنیزاسیون شکسته‌بسته‌ی ناموزون، و در میان ناباوری نیروهای پیش‌رو در مبارزه برای کسب حقوق مدنی، از کوچه‌های گردآلود و مخروبه‌ی یکی از روستاهای تاجیک‌نشین شمال افغانستان، روستامرد بی‌سواد دین در کفی ظاهر شد، که در چشم‌برهم‌زدنی امیرامان‌اله‌خان پادشاه افغان را ساقط و در تاریخ ۱۸ ژانویه ۱۹۲۹، بر تخت شاهی جلال‌آباد نشست؛ و یکی از کم‌نظیرترین خطبه‌های تاریخ زمام‌داران جهان را به نام دولت کوتاه‌مدت و مستعجل خود خواند:  حبیب‌اله، فرزند آبله‌رو و خشن یک آب‌فروش بود. به همین دلیل او را «بچه‌سقو» یا بچه‌سقا میخواندند. عمر حکومت بچه‌سقو به درازا نکشید. شاید با کمی گذشت و سهل‌نگری، بتوان یکی از دلایل‌ش را حماقت و سادگی بیش از اندازه‌ی بچه‌سقو دانست، که حرف آخر را همان اول کار به زبان آورده بود، و به کلی با سیاست و سیاست‌ورزیبیگانه بود. او برخلاف حاکمان روستا‌تبار و دین‌درکف جدید ایران، دستی در دست تکنوکرات‌ها و آزموده‌های رنگ‌به‌رنگ سیاست نداشت تا در کار دولت‌سازی مدد‌کارشان باشند؛ از این‌رو طولی نکشید تا از تخت جلال‌آباد به زیر آمد و از دار مکافات بالا رفت.

 امیرامان‌اله‌خان پادشاه افغانستان در سال ۱۲۹۸ خورشیدی، برابر با ۱۹۱۹ میلادی، (یک‌سال پیش از کودتای رضاخان و سید‌ضیا و ۵ سال مانده به سلطنت رضاشاه)، به تخت پادشاهی نشست. او برخلاف رضاشاه، که با واسطه‌ی انگلیسی‌ها به حکومت رسید، با وعده‌ی کسب استقلال سیاسی از انگلستان، حمایت برخی سران قبایل و روشن‌فکران مشروطه‌خواه را در جنگ با انگلیسی‌ها به دست آورد و سرانجام با پذیرش الغای قرارداد گندمگ از سوی بریتانیا، که استقلال افغانستان را در امور مربوط به سیاست خارجی محدود می‌کرد، به خواسته‌اش رسید. امان‌اله‌خان، پادشاه اروپا دیده‌ای بود که خود را مشتاق گسترش مظاهر، و ظواهر دنیای جدید نشان می‌داد. او درسال ۱۹۲۱، نخستین مدرسه‌ی دخترانه را به نام مکتب عصمت بنیاد گذاشت و هم‌چنین گروهی از دختران را برای ادامه‌ی تحصیلات به ترکیه اعزام کرد. ۱۴ سال قبل از داستان کشف حجاب رضاشاه، دستور کشف برقع را صادر کرد و به زنان اجازه داد تا به جای آن از یک چادر نازک، بدون آن‌که روی وموی را بپوشاند بهره ببرند. برده‌داری را لغو کرد، و خواسته‌های مشروطه‌خواهان را تا حد یک مجلس ملی انتصابی پذیرفت. اما او نیز هم‌چون مقلد خود در ایران، از ظواهر مدرن پیش‌تر نرفت.

 در چنین احوالی، با مخالفت یک روحانی روستایی به نان «حضرت صاحب شوربازاری»، بچه‌سقو از روستای کلکان شورید و روستاییان را به دنبال خود کشاند و کاخ جلال‌آباد را که تصرف کرد، امان‌اله‌خان از کشور گریخت و به ایتالیا رفت. در نتیجه داستان تخت حوضی حاکم جدید افغانستان آغاز شد. شاید برای فهم ابعاد و اندازه‌ی این مضحکه‌ی تاریخی، و تطبیق آن با روی‌داد‌های مشابه، گیرم با درنظرگرفتن ظرف زمان، هیچ‌ توصیفی گویاتر از نخستین سخن‌رانی بچه‌سقو، در اولین روز از زمام‌داری خود نباشد. روستا‌زاده‌ی تاجیک نمایش تخت حوضی ما، این سخن‌رانی تاریخی را به زبان فارسی، و خطاب به بزرگان و سران قبایل، شخصیت‌های اجتماعی، سران سپاه، روحانیان و هیات‌های نمایندگی کشورهای خارجی بر زبان رانده است:

« .. مه، (من) اوضای (اوضاع) کفر و بی‌دینی و لاتی‌گری حکومت سابقه ره  دیده، و برای خدمت دین رسول‌اله کمر جهاده بسته کدم، تا شما بیادرها (برادرها) از کفرولاتی‌گری نجات بتم، مه بادازی (بعد از این) پیسه (پول) بیت‌الماله به تعمیر و متب (مکتب) خرج نخات کدم (نخواهم کرد) بلکه همه ره به عسکر خود میتم (میدم) که چای و قند و پلو بخورن، و به ملاها میتم که عبادت کنن، و دگه، مه پاچای (پادشاه) شماستم، و شما رعیت مه می‌باشین، بروین بادازی همیشه سات (همه وقت) خوده تیر کنین، (خوش باشین)، مرغ‌بازی، بودنه بازی کنین، و ترنگ‌تامه ( چاق و شاداب و سُر و مُر) خوش بگذرانین»

بچه‌سقو در درازای چند ماه حکومت‌ش، جز خراب کردن موزه‌ی کابل و تخریب مجسمه‌ها که نشانه‌ی بت‌پرستی می‌دانست، فرصت نکرد کار دیگری انجام دهد.  نادرخان سفیر افغانستان در پاریس، از طریق تجهیز قبایل پشتون، حکومت را به خاندان درانی‌ها بازگرداند، و به رغم توافق و تسلیم، بچه‌سقو و هم‌راهان‌ش را به چوبه‌ی دار سپرد. یکی از سفیران ایران در افغانستان، که شاهد پیروزی بچه‌سقو بوده است، در خاطرات‌ش می‌نویسد: «راز موفقیت او این بود که هرچه از اغنیا می‌گرفت، بین فقیران و مستمندان تفسیم می‌کرد.» مالیات را برای اهالی کابل و جلال‌آباد برچیده بود و خود به تنهایی اختیار بیت‌المال را به عهده داشت، هرجا می‌خواست می‌بخشید و هرجا نمی‌خواست می‌گرفت. نوشته‌اند که او حتا می‌خواست حقوق سفیران دولت‌های خارجی را خود پرداخت کند. این جمله‌ی معروف که در دیدار با سفرا، به ویژه خطاب به شیخ‌سفرا بیان شده و در کتاب‌های تاریخی افغان‌ها، به منظور شناساندن سادگی وروستا‌منشی اوبسیار نقل شده، از اوست: «اگر شما، و ماتحت‌های شما خوب کار بکنند، دستور می‌دهم که جیره ومواجب همه‌ی شما را زیاد کنند!»

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می‌شود

تفالی به نامه‌های محمد مصدق، به نیت گشایش مشکل جنبش سبز

«اکنون قدری از جبهه‌ی ملی عرض کنم که چون نخواست با نظریات بنده راجع به تجدید نظر در اساس‌نامه و آیین‌نامه موافقت کند دست از کار کشید و جبهه منحل گردید. نظریات‌م این بوده: اشخاص منفرد که در هیج اجتماعی نیستند وارد جبهه‌ی ملی نشوند و هم‌چنین اشخاصی که در اجتماعات هستند همان اجتماعات آن‌ها را انتخاب کند. در مملکت مشروطه از افراد کاری ساخته نیست، افراد را باید اجتماع خودشان انتخاب کنند تا پشتیبان آن‌ها باشند.»

این اخطار مصدق بود به سیاست‌مداران سرگشته و محافظه‌کاری که هفت سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد، و بعد از آن‌که ابر و باد و مه و خورشید و سپس جان اف کندی، دست به دست هم دادند و، فضای اندکی فراهم شد تا تلاش برای آزادی از سر گرفته شود؛ هم‌چنان در دنیای بسته‌‌شان به دور خود می‌چرخیدند. در این دوران مصدق در زندان-تبعیدگاه خود در احمد آباد به سر می‌برد و تنها راه ارتباط با او نامه‌هایی بود که در ملاقات با فرزندان‌ش دست به دست می‌کرد. او در این نامه که به تاریخ ۴م تیرماه ۱۳۴۳ برای دکترعلی شایگان، یکی از اعضای سابق جبهه‌ی ملی ارسال کرده، می‌نویسد:

«نمایندگان شورای جبهه که روح اجتماعات از انتخاب‌شان بی‌خبر است مسوول (پاسخ‌گو) هیچ اجتماع نبود و چنین توضیح داده می‌شد که آن‌ها مسوول کنگره‌ای هستند که هر دوسال یک‌بار باید درتهران تشکیل شود، خلاصه این‌که اعضای شورا نه مسوول بودند، نه جمعیتی داشتند که پشتیبان آن‌ها باشد. برخی افراد که منفرد  وارد شورا شده بودند مقصودشان این بود وقت خود را در یک اجتماع بگذرانند و برخی دیگر ماموریت داشتند که در کار جبهه نظارت کنند و گزارش خود را به جاهای لازم برسانند، به همین دلیل بود که جبهه ملی در این  دوره نتوانست کوچک‌ترین قدمی در راه مصالح مملکت بردارد.»

مطلب از این‌قرار است که در فضای سیاسی گشایش یافته‌ی سال ۱۳۳۹، تعدادی از چهره‌های سیاسی ِ کوشا در جبهه‌ی ملی سابق، ترغیب شدند که برای تجدید کوشش سیاسی خود، از راه مکاتبه با مصدق کسب تکلیف کنند. اما مقاومت این گروه محافظه‌کار و عافیت‌طلب در برابر راه‌نمود‌های مصدق، بار دیگر پرونده‌ی  برنامه‌ی ناتمام را به بایگانی سپرد. هرچند به دنبال این انصراف، گروه‌های دیگری به ویژه از نیروهای سیاسی جوان‌تر در ادامه‌ی تعامل با مصدق به نتایج مطلوبی دست پیدا کرده و موفق به تدوین و تصویب اساس‌نامه‌ی مورد نظر مصدق گردیدند، اما دیگر ازفرصت‌های فراهم شده اثری باقی نمانده بود. بدون تردید تجربه‌ی منحصر به فرد مصدق در تشکیل یک جبهه‌ی سیاسی برای دست‌یابی به هدفی معین، و پیروزی ناباورانه‌ی این جبهه در دست‌یابی به نخستین هدف‌های خود، مصدق را در جای‌گاه یک راه‌نمای عمل و جهت‌نمای سیاسی برای فعالیت مجدد سیاسی قرار می‌داد. از این گذشته، آن‌چه این صلاحیت را دو چندان کرده و می کند، شکست ناباورانه‌ی اوست. از این‌جهت که آن شکست، ریشه در همان منبع نخستین پیروزی دارد. به عبارت دیگر او و برنامه‌های‌ش از همان پلکانی سقوط کرد، که از آن بالا رفته بود. بی‌گمان مصدق در سال‌های زندان و تبعید در قلعه‌ی دورافتاده‌ی احمدآباد، گریز و گزیری از مرور دقایق و جزییات، و چگونگی تشکیل و تجزیه‌ی جبهه‌ی سیاسی معروف، نداشته است. تا آن‌جا که شنیده شده، به مجموعه‌ی نقدها ونظرات دیگران، و کتاب‌ها و اسناد منتشرشده به زبان‌های دیگر نیز از جانب فرزندان‌ش و برخی محققان و منتقدان و مترجمان دست‌رسی داشته است. بنابراین انتقاد او از اساس‌نامه‌ی جبهه و تاکید و تکیه‌اش بر دواصلی که مورد قبول شخصیت‌های دست‌اندرکار جبهه قرار نگرفت، برآمده از تجربه‌ی گران‌سنگ‌ش در دوران جنبش ملی کردن صنعت نفت و شناخت‌ عمیق‌ش از سپهرسیاسی کشور و نیروهای سیاسی و اجتماعی آن بود.

مصدق از یک‌سو با ورود افراد منفرد، به عنوان شخصیت حقیقی به شورای جبهه‌ی سیاسی مخالف بود، و از سوی دیگر بررسی صلاحیت نامزدان ورود به شورا را از سوی هیات اجراییه‌ی جبهه، عملی لغو ونادرست می‌دانست. البته از نظر مصدق این دواصل از هم قابل تفکیک نبود و در صورت پذیرش اصل اول، اصل دوم به خودی خود منتفی می‌شد. او معتقد بود که هر سازمان و گروهی که پای‌بندی خود را به هدف بنیادین جبهه که آزادی و استقلال کشور باشد اعلام کند، می‌تواند به عضویت جبهه درآمده و نماینده‌ی خود را برای عضویت در شورای جبهه معرفی نماید. او می گفت «شورای مرکزی جبهه باید از تمام احزاب و دسته‌جات و سازمان‌های صنفی و محلی تشکیل شود، تا جبهه تقویت شود و مورد احترام ملت باشد.» به نظر او «اعضای شورا باید هرکدام موکلانی داشته باشند، و این کار وقتی صورت خواهد گرفت که هر فردی در حزب خود از طریق مبارزه شخصیتی پیدا کند.» در اندیشه‌ی مصدق، «اشخاص بی موکلی را که کنگره یا شورا انتخاب کنند، آلت دست اشخاصی می‌شوند که توصیه به انتخابشان کرده‌اند.» بنابراین «هیچ فردی که در یک اجتماع عضویت نداشته باشد نمی‌تواند وارد شورای جبهه‌ی ملی شود.» او هم‌چنین در رد اصل ۳۹ اساس‌نامه مدون از سوی شخصیت‌های جبهه، که می‌گوید: «مدارک مربوط به احزاب در دبیرخانه‌ی جبهه‌ی ملی محفوظ خواهد ماند.» اعتقاد دارد که در این صورت اعضای شورای مرکزی از حق ویژ‌ه‌ای برای گزینش افراد و یا سازمان‌های سیاسی برخوردار خواهند شد، که با ضرورت بنیادین تشکیل جبهه‌های سیاسی منافات دارد. مصدق دریافته بود که اعضای شورای جدید جبهه، در تلاش برای حفظ امتیازات انحصاری ممکن و گشاده‌دستی در مذاکرات با دربار یا نمایندگان سفارت‌خانه‌ها چنین قیدی را در اساس‌نامه‌ی جبهه منظور کرده‌اند. او در این مورد اشاره‌ی جالبی به ستارخان کرده و در جواب نامه‌ی شورای مرکزی جبهه در تاریخ ۲۹ اردیبشت ۱۳۴۳ می‌نویسد:

  «جبهه یک اداره‌ی دولتی نیست که پرونده‌ی کارمندان را بایگانی کند و عده‌ای از ما بهتران به تجسس در آن بپردازند و این عمل سبب شود که جبهه از عضویت افراد فداکار بکاهد. آن روز که مرحوم جنت‌مکان ستارخان قد علم کرد و در راه آزادی و استقلال وطن قدم برداشت کسی به او نگفت که سابقه‌ی خود را بیان کند.»

سرجمع نظریات مصدق پیرامون دو بند مورد اشاره این است که جبهه باید پشتوانه‌ی اجتماعی داشته باشد؛ بنابراین باید از احزاب و جمعیت‌ها و اصناف تشکیل شود، نه شخصیت‌های منفرد. از این گذشته باید مسوولیت انتخاب نمایندگان احزاب و جمعیت‌ها را به خود سازمان‌ها واگذاشت، و شورای موسسان هیچ دخالتی در انتخاب اعضاء نداشته باشد. به این ترتیب ضمن گشترش پشتوانه‌ی اجتماعی جبهه، به دلیل مسوولیتی که اعضای شورا در برابر احزاب و جمعیت‌های متبوع خود دارند، راه بر مذاکرات پنهانی منفردین با اصحاب قدرت بسته خواهد ماند. از نظر مصدق اگرچه در مورد سازمان‌های سیاسی نیز امکان توافق خارج از چهارچوب جبهه وجود دارد، اما به هرحال سازمان‌های سیاسی ناچارند تا پروای اعضا و هواداران خود را داشته باشند؛ و در هرصورت نیز نتایج اقدامات‌شان پنهان نخواهد ماند. مصدق معتقد بود  که ضرورت تشکیل جبهه‌ی سیاسی ضروریاتی دارد که از آن جمله است، «اعمال مناسبات دموکراتیک بر اساس پشتوانه‌های اجتماعی واقعی.» از این‌رو در نامه‌ی دیگری به هیات‌رییسه‌ی شورای مرکزی جبهه‌ی ملی به تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۴۳، می‌نویسد:

 «در آن پیام (به کنگره‌ی جبهه‌ی دوم) عرض نمودم که درب‌های جبهه را باید به روی احزاب و اجتماعات و دسته‌جات باز گذاشت .. مقصود این‌جانب از آن پیام این بود که جبهه تشکیل بشود از احزاب و جمعیت‌ها و دسته‌جاتی که حاضر بودند در راه آزادی همه چیز خود را فدا کنند. که در این گروه دانش‌جویان فوق آن‌ها بودند چون‌که تحصیل‌کرده بودند و در سیاست آلوده نشده بودند. این احزاب و دسته‌جات این‌ها با این‌که نه  شورای حزبی داشتند و نه کنگره، با کمال نظم می‌آمدند و اظهارات خود را می‌کردند و متفرق می‌شدند. با این حال مورد توجه جبهه‌ی ملی واقع نشدند و چه تحقیری از این بالاتر که نگذاشتید نماینده‌ی خود را خودشان انتخاب کنند؟ و جبهه‌ی ملی ولایتا از طرف آن‌ها دو نفر دانش‌جو را انتخاب کرد. و این همان انتخاباتی است که دولت از افرادی به نام ملت ایران برای نمایندگی می‌کند.اگر آقایان با این نوع انتخابات شبیه به انتخابات مجلس موافقید، چرا جبهه‌ی ملی تاسیس کرده‌اید؟»

همان‌طور که بالاتر اشاره شد، تلاش‌های مصدق اگرچه به تدوین اساس‌نامه‌ی جبهه‌ی سوم انجامید، اما  به نوش‌داروی بعد از مرگ سهراب مانند شد. بنابراین فرصت آن فراهم نگردید تا بر سر یکی از گره‌گاه‌های مهم تشکیل این صورت از جبهه‌های سیاسی توافقی صورت بگیرد، تا آشکار شود که چنین چهارچوبی در عمل، آن‌هم در بستر سیاسی‌اجتماعی ایران تا کجا می‌توانست به پیش رود. این گره‌گاه، همانا نسبت حضور احزاب وجمعیت‌هاست در جبهه‌ی ملی، بر اساس گستردگی پشتوانه‌ی اجتماعی آن‌ها. در بخش دوم این مقاله، با محور قرار دادن این گره‌گاه و از زاویه نظرات مصدق، مشکلات و موانع تشکیل جبهه‌ی سیاسی در بستر جنبش سبز مورد بررسی قرار می‌گیرد.

این مقاله در سه راه جمهوری منتشر و در اینجا باز نشر می شود

میعاد در لجن‌زار انتخابات، و گریز موسوی از حصر اصلاح‌طلبان!

خبرهایی را که برخلاف انتظار، زودتر از آن‌چه شایسته و با یسته است از بازار خبر ناپدید می‌شوند، باید دوباره‌خوانی کرد؛ چرا که یا «غفلتی» در خوانش آن صورت گرفته، یا «عمدی» در به حاشیه بردن‌ش در کار کرده‌اند. این دسته از اخبار گاهی چونان «خروس بی محل»، باعث آشفته‌حالی اهالی خواب‌زده‌ی خوش‌خیال می‌گردد، و گاه به عطسه‌ی نابه‌هنگامی در سکوت شکارگاه مانند است، که رویای سورچرانی شکارچی نشانه رفته را در مرز شلیک نهایی، به تماشای حسرت‌بار سفره‌ی خالی بدل می‌کند. این اخبار نابهنگام و مزاحم، گاهی خیمه و خرگاه مقابل را به واکنش وا می‌دارد، گاهی اردوگاه رفیقان را به دست و پا می‌اندازد. اما هنگامه‌هایی نیز هست که خبر به مذاق هر دو سوی میدان تلخ و ناگوار است، و این در زمانی رخ می‌دهد که یکی، خود را از چهارچوب مناسبات و منافع به هم پیوسته‌ی مرئی ونامرئی، بیرون برده باشد. محتوای خبر ملاقات میرحسین موسوی با دختران‌ش از این گونه خبرها بود. دست چرکین سانسور اگر نبود و من نیزسردبیر یک روزنامه‌ بودم، عنوان اصلی صفحه‌ی اول را پیرامون این خبر، چنین انتخاب می‌کردم: «میرحسین موسوی از حصر گریخت!»

 مهم‌ترین جزء خبر این ملاقات آن بود که موسوی در یک پیام زیرکانه به دختران‌ش گفته بود: «امیدی به این انتخابات نیست.» و این همان قوقولی‌قوی نابه‌هنگامی بود که اگر نتوانستند خِرخِره‌ی خروس‌ بدیمن‌ش را پای حوض سنگی مسجد امام بدرند، اما خیلی زود با وصله‌پینه‌ کردن آن به اظهارات و شرط‌های گذشته‌ی موسوی، آن را به بایگانی سپردند. در این میان جذابیت رسانه‌ای جزء دیگر خبر نیز، به داد رفیقان بدعهد رسید و راه انتشار و نقد و تحلیل این پیام مهم را بستند، و ناگاه دسته‌جمعی شرایط «آقایان موسوی وکروبی» را دَم گرفتند، تا کسی نپرسد که: آقایان مگر خودش لال بود تا به دخترانش بگوید، شرط من برای شرکت در انتحابات همان شروط قبلی است! پیام روشن است. روشن‌تر از جزء دیگر خبر، که دانستن‌اش نیازمند خواندن یک رمان پانصد صفحه‌ای بود: شرایط چندگانه‌ای که پیش از این مطرح شده، در این دست‌گاه و با این ترکیب، قابل تحقق نیست. پس «امیدی به (شرکت) این انتخابات نیست.»

 هم‌زمانی این پیام کوتاه و رسای موسوی، با موج تازه‌ی گفتارها ومقالات و مصاحبه‌ها و حتا انتشار پرسش و پاسخ‌های اینترنتی اصلاح‌طلب‌های ساختاری، و گشوده شدن درگاه ملاقات‌های عمومی و اجتماعی‌‌شان، نشان می‌دهد که «چیزکی» در کار بوده است. بی‌تردید اشخاص زیادی به ملاقات موسوی برده می‌شوند. از مقامات بالای امنیتی و نظامی و وابسته‌گان دفاتر و «بیوت»، تا برخی چهره‌های دست‌پایین‌تر از احزاب حکومتی و به ویژه برخی چهره‌های دوجانبه و محلل. آگاهی موسوی از شرایط سیاسی و اجتماعی بیرون از زندان‌، تاجایی که او را قادر به اظهارنظر صریح بکند، جز از این راه میسر نمی شود. این ملاقات‌های محتمل نیز هدفی جز اجبار موسوی به سکوت در ازای آزادی از حصر، در آستانه‌ی انتخابات ندارد. بی‌گمان او را دوره کرده‌ و زیر فشار برده‌اند. شاید نجات از منجلابی که حاکمیت چهاردست و پا در آن گیر کرده است، با یک توافق نیم‌بند بر سر انتخابات، و تایید ضمنی موسوی برای شرکتدر آن، دست کم برای مدتی میسر شود. احتمال حضور یا ارتباط غیرحضوری برخی چهره‌های شاخص اصلاح‌طلب‌‌ را نیز در این فشارها نباید نادیده گرفت؛ اما اگرحتا چنین نبوده باشد، این پیام کوتاه نشان توجه موسوی‌ست به این‌ امر که توافقی در جریان است، و کسانی قرار است تا با کارت شرایط اعلام شده‌ی قبلی او، وارد نمایشی شوند که نه تنها گامی به پیش نخواهد بود، بلکه جنبش مردم ایران را چند گام، تا شرایط پیش از انتخابات مجلس هشتم به عقب خواهد کشاند.

 بی‌گمان اگر موسوی در چند روز و چند ماه آینده، تن به آزادی مشروط ندهد، و تسلیم فشارهای معطوف به بزرگ‌نمایی خطر سقوط نظام نشود، با اعلام صریح «بی‌فایده بودن این انتخابات»، خود را از حصار توامان اصلاح‌طلبان و حاکمیت، یک‌جا رها کرده است، و اولین سیاست‌مداری در تاریخ جمهوری اسلامی خواهد بود که مصلحت مردم را بر مصلحت مفهوم موهومی به نام نظام ترجیح داده است. به نظر می‌رسد که او به فراست دریافته  که  در ترکیب جدید قدرت سیاسی، امکان تحقق شرایطی که تعیین کرده بود، وجود ندارد. البته این‌را اصلاح‌طلبانی چون خاتمی هم خوب می‌دانند. آن‌ها نیز می‌دانند که آزادی زندانی سیاسی در ساختار متصلب حاکمیت موجود، تنها یک جا به جایی‌ست از زندان به خانه، آن‌هم به صد شرط و هزار اگر، بدون هیچ‌گونه حاشیه‌ی امنیت قانونی. اصلا‌ح‌طلبان ساختاری نیز هم‌چون موسوی می‌دانند که آزادی انتخابات، در چهارچوب حقوقی موجود، (دست کم تا زمان مناسب تغییرات اساسی در قانون)، میسر نیست مگر به نظارت نهادهای مدنی داخلی و خارجی و کوتاه شدن دست شورای نگهبان از آن. رفیقان اصلاح‌طلب آتشین‌مزاج روزهای پیش از انتخابات نیز همچون موسوی، و به‌تر از او می دانند کسی که طعم قدرت و ثروت را زیر سایه‌ی آسایش تفنگ چشیده باشد، با توافقات محفلی وپشت پرده، میدان را به کسی نمی‌دهد؛ اما ایشان هم‌چنان بر انتخاب خود، که اولویت  منافع نظام بر مردم است، استوارند.

این مطلب در وبلاگ «سه راه جمهوری» منتشر و در این‌جا باز نشر می‌شود.